به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
گمشده
نظرات
با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز:)
یه فن فیکیشن خیلی قشنگ به قلم دوست خوبمون طناز جان هست که توی چند قسمت واستون قرار میدم.
البته فن فیکیشن خودمم هست که ... فعلا از این یکی لذت ببرید:)
...

گمشده 
جان واتسون چای سرد شده ی شرلوک را برداشت و آن را داخل ظرفشویی گذاشت ، شرلوک چشمانش را بسته بود و روی مبل دراز کشیده بود ، برچسب های نیکوتین روی دستش به لطف آستین پیراهن مشکی اش تا حد خوبی پوشیده شده بود . جان روزنامه اش را برداشت و نشست ، در این جور مواقع سعی می کرد تمرکز شرلوک را بر هم نزند . صدای ایستادن ماشین و پیاده شدن شخصی توجه جان را به خود جلب کرد ،‌ شرلوک هلمز انگار با شنیدن صدا عصبی شده بود روی مبل نشست و زیر لب غرغر کرد :‌(( مایکرافت ))
جان به خودش زحمت نداد از شرلوک بپرسد از کجا فهمیده برادرش آمده وقتی در باز شد مایکرافت هلمز با همان ژس همیشگی و ضرب ممتد عصایش وارد شد . شرلوک نیش خندی به جان زد :‌((‌فکر کنم حال و روزش خوب نیست جان !‌ بهتره درو براش باز کنی ))
شرلوک از عصبی بودن برادرش لذت می برد در عین حال می دانست مایکرافت به او احتیاج پیدا کرده که سر و کله اش در خیابان ۲۲۱ بیکر پیدا شده . مایکرافت هلمز وارد خانه شد جان کتش را گفت (( مایکرافت !‌))
مایکرفت به سردی سر تکان داد ، رنگش پریده بود و دقیقا همان طور که شرلوک گفته بود انگار فشار زیادی را تحمل می کرد شرلوک از جایش بلند هم نشد 
(( چه خبر شده برادر ؟‌ ))
مایکرافت شرلوک را با حالتی تحقیر آمیز برانداز کرد (( خودت خوب می دونی چی شده خودتو به اون راه نزن از صبح ۵ بار بهت پیام دادم و ۱۳ بار هم زنگ زدم !‌))
شرلوک لبخند زد (( از پرونده خوشم نمیاد ، الان توی استراحتم مگه نه جان ؟‌))
جان گیج شده بود و سر تکان داد (( الان ۴ ساعته از روی مبل تکون نخورده !))
مایکرافت روی صندلیه خالبه شرلوک نشست و صندلی را به سمت کاناپه رو به برادرش چرخاند :‌ ((‌ تو دقیقا منتظر این بودی که من بیام این جا ! از این که کارم گیر تو باشه لذت می بری !‌))
شرلوک بشاش تر از لحظاتی قبل گفت ((‌ نمیتونم بگم نمیبرم ! )) مایکرافت با نفرت چینی به بینی اش داد 
(( این پرونده مهم شرلوک ، یک بازی نیست ))
شرلوک نیم نگاهی به جان انداخت و می دانست که جان در جریان هیچکدام از اصرار های مایکرافت نبوده (( تعریف کن مایکرافت :چرا خودت حل و فصلش نمی کنی ؟‌))
از جمله معدود زمان هایی بود که مایکرافت عمدا برادرش را در کارهای سیاسی دخیل می کرد (( من نمیتونم وظایفمو ول کنم و این پرونده رو حل کنم ضمن این که این پرونده نیازمند کارهای فیزیکیه که من ترجیح میدم بقیه انجامش بدن !‌))
شرلوک ابرو بالا انداخت :‌(( و هیچکسو جز من پیدا نکردی !‌؟‌))
(( این پرونده از نظر اهمیت فوق محرمانست ، نمیتونم ریسک کنم و دست کس دیگه ای بدمش ))
((‌به هر حال من نظرمو گفتم ، قبولش نمی کنم ))
مایکرافت گفت ((‌روحیه ی انسان دوستانت کجا رفته برادر ؟‌))
شرلوک از جایش بلند شد (( ببین کی داره از روحیه ی انسان دوستانه حرف می زنه !‌))
مایکرافت می دانست تنها راه تحت فشار قرار دادن شرلوک جان است به همین خاطر به این موضوع اشاره کرده بود و ادامه داد (( اون فقط یک دختر جوونه۲۰ سالست ، معلوم نیست تا الان چه بلایی سرش آوردن !‌))
شرلوک به جان نگاه کرد و دقیقا متوجه شد چرا مایکرافت این موضوع را مطرح کرده . جان سریع گفت ((‌ چه اتفاقی افتاده ))
شرلوک به حان اخم کرد اما جان طبق معمول بی توجه به او منتظر جواب مایکرافت هولمز ماند . مایکرافت که می دانست تقریبا پیروز شده گفت ((‌ یکی از مقامات مهم دولتی ادعا کرده دخترش از خونه فرار کرده ، مساله ی مهم اینه که این دختر اسرار زیادی رو همراه خودش داره که برای فاش شدنش حاضرن تا سر حد مرگ شکنجش کنن ))
جان نگاهی به شرلوک انداخت :‌((‌و تو چرا این پرونده رو قبول نمی کنی ؟‌))
شرلوک ویالونش را برداشت و شروع به بازی با تار های ویالونش کرد :‌(( خبرشو بهت می دم مایکرافت !‌))
عمدا میخواست برادرش را دک کند . مایکرافت هولمز که مطمئن بود شرلوک پرونده را قبول می کند گفت (( آدرس جایی که باید ازش شروع کنی برات می فرستم ))
شرلوک با حرکت سریعی برگشت :‌(( من که قبول نکردم !‌))

مایکرافت کتش را برداشت و از جان خداحافظی کرد . رنگ و رخش کمی به حالت عادی برگشته بود به محض رفتنش جان گفت (( این لجبازی شما دو تا آخر سر منو دیوانه می کنه !‌صرفا چون پرونده برای مایکرافت بود قبولش نمی کنی !‌))
شرلوک نیش خندش را از جان مخفی کرد (( اطلاعاتی توی پرونده ی مایکرافت هست که همون طور که گفت کاملا محرمانست و زیر دست بالاترین مامورین ام ای سیکسه !‌ من به کارهای سیاسی علاقه ای ندارم اما قضیه باید خیلی جدی باشه که مایکرافت از مامورین خودش ناامید شده و سراغ من و تو اومده ))
گوشیه شرلوک صدایی داد و شرلوک پیامش را چک کرد همزمان شالگردنش را دور گردنش اندااخت : ((‌همون طور که حدس زدم ))
جان که متوجه لذت شرلوک شده بود گفت ((‌چی ؟‌))
شرلوک با همان ژس همیشگی اش گفت (( میریم به سمت خیابون کینگستون ))
جان تعجب کرد (( پارلمان ؟‌))
شرلوک در آستانه ی در ایستاد (( نه ! عمارت شخصی سرآلیستور هاپرز ! ))
جان دهانش باز ماند :‌(( منظورت سفیر ارشد انگلیس توی آلمان و عضو شورای برادرانه ؟‌))
شرلوک لبخند زد :‌(( رییس شورای برادران جان !‌))
جان واتسون گویا تازه متوجه علت رنگ پریدگی مایکرافت شده بود ، کتش را برداشت و دنبال شرلوک راه افتاد 
عمارت شخصی سر آلیستور هاپرز تا پارلمان یک کوچه فاصله داشت ، عمارتی تجملاتی که شاید دومین عمارت معروف بریتانیا بعد از فصر بایکنگهام به حساب می آمد به محض ایستادن تاکسی در باغ عمارت یکی از خدمتکار ها در را باز کرد 
(( کارگاه هلمز ، دکتر واتسون . بانو هاپرز منتظر شما بودند ، بفرمایید ))

این از بخش اول:) نظر فراموش نشه:)
قسمت بعدی رو هم هر وقت تونستم میذارم ولی سعی میکنم بیشتر از چند روز منتظر نمونید:)


پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396ساعت : 13:40| نویسنده : محمد ۲۲۱
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
bluebell یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 10:16
سلام محمد:) طناز خانومو نمیشناسم ولی بهش سلام برسون بگو خیلی باحاله و ادامه بده به کارش!!
اطلاعات عمومیش واقعا خوبه
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
سلام:)
چشم حتما بهش میگم:)
http://verniecaulkins.jimdo.com/2015/01/01/symptoms-of-tibialis-posterior-tendinitis یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 07:44
Hi there! I'm at work surfing around your blog from my new iphone 4!

Just wanted to say I love reading your blog and
look forward to all your posts! Keep up the fantastic work!
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
Thank you
سجاد شنبه 30 اردیبهشت 1396 18:50
سلام
یکمی بنظرم شخصیت های شرلوک و مایکرافت همون طور که هست نشون داده نشده
فقط تو بعضی دیالوگ های شرلوک اینطور نیست که اونم مشخصه که دیالوگ تکراریه
ولی اصلا نا امید نشو، قشنگه بازم بنویس
ممنون از سایت خوبتون
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
خیلی ممنون از نظرتون
REND شنبه 30 اردیبهشت 1396 16:24
سلام

شروعش خیلی شبیه یه فن فیکشن انجمن بود !!!

داستان Sherlock: Season Zero part 1 به این آدرس:

http://baker-forum.ir/showthread.php?tid=649

غیر از این توجه نویسنده به جزئیات و اطلاعات عمومی جالب بود آفرین !
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
تشکر:)
Sh جمعه 29 اردیبهشت 1396 22:51
عالی بود
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
تشکر:)
طرفدار جمعه 29 اردیبهشت 1396 11:41
خیلی خوب شروع شد لطفا زود ادامه اش رو بنویس خیلی وقته دلم برای این جور مطالب تنگ شده
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
چشم:)
Reylock جمعه 29 اردیبهشت 1396 10:13
به جز اونجا که مایکرافت احساسات جان رو درگیر کرد بقیه ش کپی صرف بود :|
که البته شروع داستانه و به قول بچه ها میشه بهش گفت رعایت اصل وفاداری امیدوارم بقیه ش خلاقانه تر باشه :)
موفق باشی
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
بله بقیش اصلا اینطور نیی
بخونید متوجه میشید:)
الهه جمعه 29 اردیبهشت 1396 10:04
چه جالب فک کردم دارم شرلوکو از تلویزیون میبینم .دلم میخواد این عمارتی که نوشتید را هم ببینم.
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
Parisa جمعه 29 اردیبهشت 1396 00:01
Khaili khooob booooood baghiasho kei mizarid ?
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
امروز:دی
Nbjn پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 23:55
طناز جان خیلی قوی و جذاب بود
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
Pani پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 23:05
تو همیشه عالی نوشتی و مینویسی داستانات عالیه و مارو تشویق به خوندن میكنه واقعا بااستعدادی همیشه بنویس
شرلوكو خیلی عالی شبیه سازی كردی میتونم مجسم كنم حتی بهتر از شخصیت خودش
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
خیلی ممنون از نظرتون
ولی این داستان مال من نیس مال دوست خوبمون طناز خانومه که من فقط اینجا قسمتهای مختلفشو میذارم:)
شهروز پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 22:47
جذاب و درگیرکنندس. آدم دوست داره سریع تر از ادامه ماجرا باخیر شه و البته من مطمئنم از قسمت های بعدی استقبال بیشتری هم میشه ;)
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
خیلی ممنون:)
من پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 22:21
داستان شروع خوبی داشت.
راستی یه اشتباه تایپی بود:گوشی شرلوک درسته.نه گوشیه شرلوک
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
مرسی
حالا شما به بزرگی خودتون ببخشید:)
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 22:11
بقیش کو ؟؟؟؟؟
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
الان میذارم:دی
شاهین پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 21:43
خیلی خوب. قلم قشنگی داره. منتظر ادامش هستم.
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
خیلی ممنون از شما و نویسنده محترم
Eli پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 21:39
چقدرر خوب بود! بقیشم بذارید زوودتر!
Eli پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 21:38
چقدرر خوب بود! بقیشم بذارید زوودتر!
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
چشم:)
M221BSTREET پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 21:35
داستان شروع فوق‌العاده‌ای داره، مثل فیلم‌نامه‌های موفات و گتیس و داستان‌های کانون دویل کاملا جذاب و گیرا شروع شد که باعت میشه خواننده برای خوندن ادامه داستان ترغیب بشه
علاوه بر اون اصل وفا داری کاملا رعایت شده: مکالمه‌های بین شخصیت‌ها، حربه‌ی مایکرافت از این نظر که بحث جون یک دختر جوون رو مطرح کرد تا احساسات جان جریحه دار بشه و حدسای شرلوک از این که مایکرافت اومده و خوشحالیش از این که مایک بهش احتیاج داره کاملا وفادار به داستان اصلی بود.
به نظرم به عنوان یک داستان جنایی که لازم شما رو در اون فضا قرار بده و اونقدر جذاب باشه که شما رو به ادامش ترغیب کنه شروع خیلی موفقی داشت!
منتظر ادامش هستیم!! ;)
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
مرسی از نظر خوبتون
پس ادامه میدیم:)
زی زی پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 21:22
خوشم اومد بقیشم زودتر بزارید
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
چشم:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram