به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
گمشده ۵
نظرات
سلام.
طبق قولی که دادیم امروز دو شنبست و این شما و این قسمت جدید :)
این دفعه یه مقدار بیشتر هم گذاشتم...امیدوارم راضی باشید:))
جان ابرویش را بالا انداخت و همان موقع مایکرافت سراسیمه وارد شد (( شما دو تا این جا چیکار می کنید !‌))
و با دیدن شرلوک و جان که پشت کامپیوتر نشسته بودند در را بست ((‌قبل از هر چیزی باید بگم ... )) 
جان از جایش بلند شد (( چطور همچین کاری کردید ؟‌ اون دختر یک تنه کل سیستم سیاسی و اقتصادی آلمانو می تونه عوض کنه اون وقت شما ها آوردینش بریتانیا تا به موقعش ازش استفاده کنید !‌شما چه جور آدمایی هستید ))
مایکرافت با خون سردی گفت (( هر مهره ای یک روز به درد می خوره ، ما امیدوار بودیم با مخفی کردن هویتش ... ))
ناگهان شرلوک از جا پرید و فریاد زد ((‌ این کار کثیفیه که شما انجام میدید . با زندگی یک دختر بازی کردید !‌ واقعیتو به خاطر منافعتون ازش مخفی کردید ))
مایکرافت از واکنش شرلوک تعجب گرده بود :‌((‌ خدای من ببین کی داره این حرفو می زنه ! برادر تو که خودت حداقل نصف زندگیت همین کارو با آدمای دور و ورت کردی ))
حالا تقریبا اوضاع به یک دعوای برادرانه تبدیل شده بود (( من هویت آدم ها رو ازشون نمی دزدم و بعد توی خطر بندازمشون !‌))
مایکرافت روی صندلی اش نشست (( سعی کنید اینو درک کنید ، اون دختر فقط دو سالش بود که پدر و مادرشو کشتن ما چیکار باید می کردیم ؟‌ پدر و مادرش که از نظر اقتصادی تقریبا مالک یک سوم زمین های کل آلمان بودند و از نظر اقتصادی در حدی بودند که رییس جمهور تعین می کردند ! سیاست های مالی و ارتباطی کل آلمان دست این خانواده بود و با ما همکاریه خوبی داشتند . ولی طی یک شورش ساختگی توسط رقیبشون کشته شدند و فقط همین یک بچه ازشون موند با خالش ! ))
شرلوک شال گردنش را با حرص در آرود (( و شما هم تصمیم گرفتید بیاریدش اینجا توی انگلیس و تمام زندگیشو بهش نگید واقعا کی بوده ))
(( ما اونو از حقیقت حفظ کردیم اگر می فهمیدند جونش تو خطر بود . مثل پدر و مادرش می مرد ))
(( نه مایکرافت به من نمیتونی دروغ بگی ! شما ازش محافظت کردید تا به موقعش از هویتش استفاده کنید تا به موقعش اونو مثل گوسفند جلو بندازید و امیدوار باشید مقابل گرگ ها دووم بیاره !‌))
جان تایید کرد :‌((‌میخواستید ازش سو استفاده کنید ))
مایکرافت مقابل برادرش ایستاد : ((‌اسنادی وجود داره ، قرار داد هایی وجود داره که فقط و فقط اون دختر میتونه باطل یا تمدیدشون کنه فقط به خاطر نام خانوادگیش و فقط به خاطر این که از اون خانوادست . مهم بود که همیشه جلوی چشممون باشه ))
شرلوک گفت (( خوب الان دیگه نیست و جونش هم توی خطره . هر کسی بفهمه کیه صد در صد میکشتش که دقیقا سیستم سیاسی آلمان به هم نریزه !‌))
شرلوک و مایکرافت تنها یک نفس با هم فاصله داشتند ، شرلوک با نگاهی مغرورانه به مایکرافت نگاه کرد :‌(( من پا پس نمیکشم مایکرافت ، این پرونده رو تا آخرش میرم نه به خاطر مسخره بازی های شما و بازی هایی که به خاطر منافع خودتون راه می ندازید . به خاطر این که دختری که الان جونشو توی خطر انداختید باهوش تر از اونیه که بزارم با بازی های شما نابود شه ))
مایکرافت به عصایش تکیه داد :‌(( دختری که راجع بهش حرف میزنی کسیه که منم دوست ندارم کشته بشه به همین خاطر هم تو را استخدام کردم ! مامورین ام ای سیکس به خاطر درز اطلاعات احتمالا می خوان بکشنش !‌))
جان ناباورانه گفت :‌(( الان هر دو گروه دنبال اینن که بکشنش !‌؟‌))
شرلوک نفس عمیقی کشید :‌(( تو نمیتونی روابطتت دیپلماتیکتو با یک کشور ادامه بدی و توی دستت هم یک بمب ساعتی علیه همون کشور داشته باشی !‌))
جان سرش را تکان داد :‌ ((‌ یعنی برای این که آلمان فکر نکنه انگلیس علیهش داره کاری انجام می ده میخواد دختره رو بکشه ؟‌))
مایکرافت گفت (( البته ! اما همون طور که برادر عزیزم گفت اون دختر برای کشته شدن زیادی جالبه !‌))
شرلوک رویش را برگرداند و با خودش گفت (( هر ثانیه ای که داریم بحث میکنیم وقتو تلف می کنیم !‌ ))
شال گردنش را باز کرد که خبر از فشار زیادی که رویش بود می داد (( باید فکر کنم ! بریم جان !‌))
مایکرافت روی صندلی اصلی اش وسط اتاق نشست ، جان پرسید :‌((‌کجا ؟‌))
مایکرافت به جای شرلوک پاسخ داد ((‌جایی که ماجرا از اول اونجا شروع شده !‌))
شرلوک لحظه ای ایستاد :‌(( اگر چیزی میدونی که کمکمون می کنه بتونیم پیداش کنیم ... ))
مایکرافت میان حرف هایش گفت (( مقام من به من اجازه نمی ده در مورد این موضوع ... ))
شرلوک زیر لب فوش داد (( گور بابای خودت و مقامت ))
و از اتاق خارج شد و در را با حرص بست ، جان گفت (( اون باید به یکی گفته باشه !‌))
شرلوک پله های باشگاه را دو تا یکی پایین میرفت :‌(( البته که به یکی گفته وگرنه نمیتونه دزدیده شدنش اونم وقتی تازه فهمیده تصادفی باشه ))
وقتی جان و شرلوک مجدادا در تاکسی نشستند شرلوک بلند بلند فکر کرد :‌((‌ دختر یک روز قبل از دزدیده شدن می فهمه که هویتش چیزی نبوده که فکر می کرده ... اولین قدمش چیه ؟‌))
جان پاسخ داد :‌(( عصبانی میشه ! ))
(( عصبانی میشه ! سر خاله اش داد می زنه . بعد چی ؟ دنبال چیزی می گرده که ازش دزدیده شده !‌))
جان زمزمه کرد (( هویتش !‌))
شرلوک سر تکان داد (( سر هاپرز توی آلمانه و خونه نیست ! اگر مدارک و حقیقتی باشه باید توی اتاق کار اون نگه داری میشده !‌ پس دختر در زمان مناسب میره توی اتاق و دنبال هویت گم شدش می گرده . همون طور که گفتی امکان نداره موضوع دزدینش تصادفی و بلافاصله بعد فهمیدن حقیقت باشه پس اون به کسی گفته ! به کسی که احتمالا اطلاعاتش رو از توی اسناد اقای هاپرز پیدا کرده . کسی که نمیشناخته !‌))
جان فکر کرد :‌(( تو میگی اون دختر باهوشی بوده .. ))
(( البته ببین تا چه حد برامون رد به جا گذاشته !‌))
(( پس چرا باید به یک غریبه اعتماد کنه !‌؟‌))
شرلوک خندید (( درسته ! سوال خوبی بود جان !‌ ))
(( واقعا !؟‌))
(( اگر شخص سوم میدونسته دختر همون شخص گمشدست توی اتاق می کشتتش و زحمت دزدیدن خودش و وسایل شخصیش رو نمی کشید ، پس نمیدونه ! یا این که می خواد مثل انگلیس ازش استفاده کنه که در این صورت اگر من بودم به زور متوسل نمیشدم . خیلی راحت با ادامه ی ارتباط با دختر می تونست نظرشو جلب کنه و کاری کنه که بهش اعتماد کنه ! اما اون فقط فکر می کنه دختر اطلاعاتی داره نه این که همون شخصه ! عجیبه ! جطور شک نکرده که دختر همون شخصه گم شدست !‌‌))
جان انگار جواب این یک سوال را می دانست (( شاید انتطار وارث بهتری رو داشته !‌))
(( منظورت چیه ؟‌))
(( شاید انتظار داشته وارث خانواده یک پسر باشه نه دختر ! کسی به یک دختر شک نمی کنه چون ... ))
(( چون یک دختر نمی تونه فامیلی خانواده رو یدک بکشه !‌ جان تو فوق العاده ای !‌))
جان لبخند زد . شرلوک برای یک لحظه از جا پرید (( حرف مایکرافت !‌!‌ مایکرافت گفت اسناد و سند هایی وجود داره که فقط اون میتونه تمدید یا لغوشون کنه ! هر کسی از راه برسه می تونه ادعا کنه همون وارثه کسی هم از خاندانشون نمونده که بشه آزمایش دی ان ای انجام داد !‌ مایکرافت لعنتی یک چیزیو می دونسته !‌ باید یک نشانه وجود داشته باشه ! یک علامت که بفهمن کسی که داره ادعا می کنه دروغ نمیگه !‌ ))
شرلوک گوشی اش را از جیبش در آورد  در اینترنت شروع به جستجو کرد ((‌  خاندان روتچایلدز ))
در حالی که شرلوک بالا تا پایین اینترنت را جستجو می کرد جان در فکر فرو رفته بود :‌(( برای یک بچه ی دوساله چه علامتی میتونن گذاشته باشن ؟ ))
شرلوک افکارش را تکمیل کرد (( علامتی که هرجایی پیدا نشه و مشخص باشه از بچگی ایجاد شده که هر مدعی نتونه جعلش کنه !‌))
و گوشی را با عصبانیت به کناری انداخت ((‌هیچی ! تنها اطلاعاتی که توی اینترنت هست همونیه که تو کامپیوتر مایکرافت هم دیدیم :‌علامت خاندانشون یک خورشیده با اشعه ی های مثلثی !‌ جز این هیچی نیست ! انگار اجازه ندادن هیچ اطلاعاتی توی اینترنت باشه !‌))
جان گفت ((‌تحقیق منو گشنه کرده ! نمیخواییم چیزی بخوریم ؟‌))
آخرین چیزی که شرلوک به آن فکر می کرد شکمش بود با این حال تاکسی مقابل یک رستوران ایستاد تا جان بتوند یک همبرگر با فیش اند چیپس بخرد .وقتی جان جدادا وارد ماشین شد شرلوک بلند بلند با خودش حرف میزد (( یک خاندان قدیمی با سنتت های قدیمی ، سنت هایی که نسل به نسل جلو میرفته ، چه سنت هایی ))
شرلوک دستانش را در هوا تکان می داد و راننده ی بخت برگشته با تجب از آینه ی ماشین او را نگاه میکرد جان با چشم و ابرو به راننده فهماند که راه بیفتد ،‌شرلوک در قصر ذهنی اش بود و جان با خیال راحت در این مدت همرگرش را خورد و فیش اند چیپس را برای شرلوک نگه داشت که شرلوک نفس عمیقی کشید و تند تند گفت ((‌ خاندان قدیمیه پس نمیتونستند از تکنولوژی های هوشمندانه ای استفاده کنند مثل لیزر یا تزریق مواد دفع نشدی به خون یا حتی کد دیجیتال مخصوص ))
جان یکی از فیش اند چیپس ها را برداشت (( شاید شبیه همون پرونده ی نیلوفر سیاه باشه ))
شرلوک فریاد زد (( وایسا !‌))
تاکسی با صدای قیژ شدیدی ایستاد (( نیلوفر سیاه کدوم نیلوفر ؟‌))
جان که نفس هایش از شدت ترمز به شمارش افتاده بود گفت (( همون پرونده ی دزدیدن عتیقه ها از هنگ کنگ ! اونا از یک ... ))
شرلوک چشمانش را بست (( اونا از خالکوبی روی پاشنه ی پاشون استفاده می کردن ، خالکوبی نیلوفر آبی ! اما اونا باند تبهکاری بودن ! خالکوبی باید جایی باشه که بشه پنهانش کرد در عین حال در مواقع لزوم هم بشه نشونش داد ! ))
شرلوک چشمانش را باز کرد و به جان خندید (( راه بیفت ! ))
مرد بیچاره که سرسام گرفته بود راه افتاد ، شرلوک با لذتی وصف نشدنی گفت ((‌فقط افراد نزدیک خانواده می دونستن ! امیدوارم توی عمارت هاپرز بشه یک موزر پیدا کرد ))
جان تعجب کرد :‌(( موزر برای چی !‌))
شرلوک خندید (( این یکی از بهترین پرونده هاییه که مایکرافت بهم داده برخلاف بقیشون که حوصله سر بر بودند !‌))

ادامه دارد...
امیدوارم‌ لذت برده باشید:)


دوشنبه 8 خرداد 1396ساعت : 11:51| نویسنده : محمد ۲۲۱
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
foot pain and swelling چهارشنبه 31 خرداد 1396 16:58
Hello there, You have performed an excellent job. I will certainly
digg it and in my view recommend to my friends.
I am confident they'll be benefited from this web site.
مینو جمعه 12 خرداد 1396 18:21
اره میفروشن
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
هومم
http://audreyleuenthal.soup.io/ جمعه 12 خرداد 1396 12:05
It's nearly impossible to find knowledgeable people
for this topic, however, you sound like you know what you're talking about!
Thanks
مینو پنجشنبه 11 خرداد 1396 20:16
توی سایت امازون مانگا های شرلوک هست یکم انگیزه داشته باشیم تابستون سرمون گرم میشه .تایپیست خواستین خودم هستم
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
ینی توو سایت آمازون می فروشنشون؟!
پنجشنبه 11 خرداد 1396 20:03
این :دی یعنی چی؟؟؟
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
D:
یه جور خنده
پنجشنبه 11 خرداد 1396 18:09
امروز پنجشنبس.
قسمت بعدی؟؟؟؟؟؟؟
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
الان میذارم:)
sali پنجشنبه 11 خرداد 1396 08:18
فقط بندیکت کامبریچ
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
پنجشنبه 11 خرداد 1396 01:04
منم نمیدونم
سایت هم كه ظاهرا تعطیله
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
چهارشنبه 10 خرداد 1396 17:21
اومده یا هنوز تو سایت آمازونه ؟
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
من خبر ندارم
اگه کسی میدونه بگه
چهارشنبه 10 خرداد 1396 17:19
اگه اومده باشه تو ایران كه خوش به حال طرفدارا میشه
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
خب انگلیسی ها رو هم میشه ترجمه کرد
چهارشنبه 10 خرداد 1396 16:38
مانگا های شرلوک مثل کتاب مصور های ماروله از روی قسمت ها نوشتن .
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
هوم:)
چهارشنبه 10 خرداد 1396 03:29
میشه گفت هوا سرد بوده دو تا شالگردن پوشیده ... جزییاته موقع ادیت بعدی -ادیت چاپ مخصوص استیون اینا حل میشه
مانگا هم من نخوندم تا حالا و اصن نمیدونستم چی هست بعد فهمیدم از دنیا عقبم تو ویكیپدیا خوندم ... اگه معنیش همون معنای تصاویر طنز آمیز باشهو دل بچه ها باز بشه از خوندنش خوبه
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
ادیت مخصوص چاپ
مانگا که این داستان مصوران... مانگای خوب شرلوکی داره کسی؟!
من سه شنبه 9 خرداد 1396 13:56
یه بار شرلوک شالگردنشو دراورد،بعد بدون اینکه بپوشش،دوباره گفت که شالگردنشو باز کرد
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
ببخشید ب بزرگی خودتون:)
Sh سه شنبه 9 خرداد 1396 10:05
فوق العادس فوق العاده دیگه نمیتونم صبر کنم
طناز جان گل کاشتی کاش به قول دوستان برای استیون موفات میشد بفرستیم...
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
:دی
سه شنبه 9 خرداد 1396 00:55
میگم من یه درمان برای فعالیت کم سایت و اشتیاق رو به زوال فن ها پیدا کردم . بیاین تیم ترجمه شیم مانگا های شرلوک رو ترجمه کنیم
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
مگه شرلوکم مانگا داره
طفدار دوشنبه 8 خرداد 1396 21:09
عالییییییییییییییییییی
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
مرسیییییییییی
دوشنبه 8 خرداد 1396 18:50
اگه مثل پرونده ی نیلوفر سیاه باشه رو پاشنه ی پاهاشون ... منم میز از امروز بیخیال این لقبهای به ناحق به خود داده شویم
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
r دوشنبه 8 خرداد 1396 16:59
سلام من تایر تریلرم:/
اقا به جاهای بد نکشه؟
خالکوبی کجاشه؟
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
نه جای بدی نیست
دوشنبه 8 خرداد 1396 16:50
داستان از اول هم شنیدنی بود امروز شنیدنی تر
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
دوشنبه 8 خرداد 1396 16:33
همه چی امروز یه جور خوبه دیگه ای خووبه ...
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
تشکر:)
ر . ا دوشنبه 8 خرداد 1396 15:38
عالی بود.
ای کاش این داستانو میشد برای استیفن موفات فرستاد شروع خوبی برای فصل 5 میشد.
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
:دی
nika دوشنبه 8 خرداد 1396 14:40
lطناز خانوم نوشتتون واقعا فوق العادست
بازم داستان بنویسید
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
:)
Aida دوشنبه 8 خرداد 1396 14:32
خیلی خوب بود!!
پنجشنبه منتظریم
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
الان میذارم:دی
الهه13 دوشنبه 8 خرداد 1396 13:24
هرچی میگذره قشنگتر وجالب تر میشه.خیلی ممنون واقعا عالیه.
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
خواهش می کنم:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram