به بیکر خوش آمدید!
[ ]
 
 
گمشده ۶
نظرات
با سلام.
اینم از قسمت جدید.
همینجور نظر بدید که من روحیه بگیرممم:)
امیدوارم لذت ببرید.

شرلوک خندید (( این یکی از بهترین پرونده هاییه که مایکرافت بهم داده برخلاف بقیشون که حوصله سر بر بودند !‌))
ماشین بار دیگر در باغ عمارت ایستاد این بار شرلوک وقتش را با بررسی باغ و دیدن عمارت و یکراست به سمت اتاق اصلی اقای هاپرز دوید !‌ 
جان با ناراحتی ادامه ی غذایش را به مرد داد و دنبال شرلوک دوید ، شرلوک بدون آن که در بزند داخل اتاق پرید خانوم هاپرز ایستاده بود با شخصی صحبت می کرد به محض دیدن شرلوک از در نزدنش جا خورد اما گفت (( آقای هولمز ایشون وکیل خانوادگی ما .... ))
((‌برید بیرون لطفا !‌))
وکیل که مردی چاق و کوتاه قد بود گفت (( هر چیزی هست می تونید در حضور من بگید اقای هولمز من از نظر قانونی ... ))
شرلوک فریاد زد ((‌برید بیرون حالا !‌))
وکیل نیم نگاهی به خانوم هاپرز انداخت و خانوم هاپرز سر تکان داد که بیرون برود . وکیل که به سختی راه می رفت وقتی از کنار شرلوک رد شد نگاهی عصبانی تحویلش داد که با شناختی که جان از شرلوک داشت ذره ای اهمیت نداشت . جان در را بست و شرلوک گفت (( خانوم هاپرز من همه چیزو راجع به دوشیزه شانون میدونم ، میدونم کیه میدونم شما خاله اش هستید !‌ خانوم هاپرز خواهش می کنم با من همکاری کنید الان هر کسی که دستش به شانون برسه می کشتش که دولت انگلیس و چه آلمان ها تنها کسی که واقعا به خودش اهمیت میده شما هستید من دوست ندارم بلایی سر این شخص بیاد اما اگر با من همکاری نکنید باید جنازشو تحویل بگیرید ))
خانوم هاپرز که از حرف های شرلوک دره ای غافلگیر نشده بود جلوی چشمانش را گرفت و شانه اش لرزید انگار گریه می کرد . جان کمی شرلوک را به عقب هول داد ، می داسنت شرلوک بیش از حد حرف زده گفت (( خانوم هاپرز ما می خوایم شانون سالم برگرده پیش شما ! لطفا اینو درک کنید ما مثل مامورهای ام ای ایکس و اف بی آی و این جور چیز ها نیستیم هر رازی که باشه بین خودمون می مونه !))
خانوم هاپرز دستش را از جلوی چشمان گریانش برداشت (( هر کمکی از دستم بر بیاد دریغ نمی کنم آقایون !‌))
شرلوک گفت (( اگر یک موزر باشه که بتونم موهاتونو بزنم خیلی ممنون می شم !‌))
جان ۱۸۰ درجه چرخید و با چشمانی که از تعجب گشاد شده بود به شرلوک نگاه کرد (( محض رضای خدا شرلوک !!!!‌))
شرلوک گفت (( دختر ! اووممم شانون ! باید یک علامت داشته باشه علامتی که دقیقا و مطمانا توسط نزدیکانش ایجاد شده و قابل شناسایی و تاید باشه . علامتی که نشه جعلش کرد تنها جایی از بدن که راحت میشه مخفیش کرد در حالی که دقیقا هم توی دید همه هست سره ))
جان از هوش شرلوک به وجد آمده بود :‌(( درسته موها جلوی معلوم شدنشو می گیرن ضمن این که خالکوبی به مرور زمان با رشد سر بزرگتر و کمرنگ تر میشه پس نمیشه جعلش کرد ! ))
و به خانوم هاپرز نگاه کرد (( شما هم باید همین خالکوبی رو داشته باشید ! ))
شرلوک با تاسف گفت (( متاسفانه نمیتونم موهاتونو بزنم چون اگر خالکوبی شما مشخص باشه راز تون هم باهاش افشا می شه پس فقط حقیقتو بگید !‌))
خانوم هاپرز جلو امد و موهایش را جمع کرد درست بالای گردن پشت سرش را نشان داد ، شرلوک گفت (( میتونم ... ؟‌))
خانوم هاپرز گفت (( بله !‌))
شرلوک جلو رفت و جان نیز سرک کشید ، شرلوک موهای طلای خانوم هاپرز را با دقت کنار زد . جان گفت (( علامت معلوم نیست اما مشخصه خالکوبی شده ))
شرلوک تایید کرد و گفت (( مدارکی که شانون دیده ! باید اطلاعات یک شخص داخلش باشه که باهاش تماس گرفته به هر نحوی ! می تونم مدارک رو ببینم !‌))
خانوم هاپرز گفت ((من رمز گاوصندوق همسرمو نمی دونم اقای هولمز و مظمانم همسرم هرگز نمیزاره اسناد فاش بشن  ))
شرلوک تعجب کرد ((‌شما نمیدونید اما اون میدونسته ؟‌))
نیشش تا بناگوش باز شد (( آآآآ دختر باهوشمون رمز گاو صندوقم پیدا کرده !‌))
شرلوک بی هوا به سمت گاو صندوق رفت که دقیقا زیر میز قرار داشت صفحه ی لمسی برای اثر انگشت و یک شماره پسوررد وجود داشت 
جان گفت (( اثر انگشتو چیکار کرده !‌  آقای هاپرز اصلا انگلیس نبوده که بشه اثر انگشتشو استفاده کرد ))
شرلوک پرسید ((‌اقای هاپرز هر چند وقت یک بار گاو صندقشونو باز می کردن ؟‌))
(( خیلی به ندرت !‌ ))
شرلوک گفت ((‌شما گفتید اقای هاپرز نمی زاشته اسرار فاش بشه ! ایشون علاقه ای که شما به شانون دارید بهش نداشته ؟ نه !‌))
خانوم هاپرز گفت ((‌ شانون دختر خواهر من بود ، معلومه که من علاقه ی بیشتری بهش داشتم !‌ ))
(( رابطه ی اقای هاپرز با بچه های خودتون چطوره ؟‌))
زن باز هم دلیل این سوال ها را نمی فهمید (( اون عاشق بچه هاست ! چند وقت پیش برای دخترمون یک اسب خریده بود که اون خوشش نیومد به همین خاطر براش یک سگ گرفت ! به نظرم زیادی لوسشون می کنه برای پسرمون مدام انواع ماشین های کارتینگ رو از سر تا سر اروپا سوقاطی میاره ))
(( و برای شانون چی ؟‌))
(( خوب وقتی دخترم از اسب خوشش نیومد اسبو به شانون داد ! شانون خیلی کادو دوست نداره بیشتر وقتی همسرم میاد با هم تیر اندازی تمرین می کنند ، پشت عمارت چون من دوست ندارم دو قلو ها ببینند ! ))
جان و شرلوک نگاهی به هم انداختند . شرلوک گفت ((‌میشه دو قلو ها رو صدا کنید ))
(( اونا ربطی به این موضوع ندارند ))
(( خواهش می کنم ! جون دختر خواهرتون در خطره خانوم !‌ هر ثانیه از وقت ارزش داره )) 
خانوم هاپرز به یکی از یکی از خدمتکار ها سپرد که دو قلو ها را بیاوردند شرلوک توضیح داد (( آقای هاپرز علاقه ی شدیدی به دو قلو ها داره و شانون اینو میدونه ! ضمن این که اسناد محرمانه ای توی این خونه نگه داری میشه انواع اسناد و مدارک مهم دولتی و کشوری ! اقای هاپرز باید مطمان میشده در صورت احتمال هر دو سرقت مدارک در امان باشه !‌ اگر سرقت صورت می گرفته اول از همه برای اثر انگشت سراغ اقای هاپرز می اومدن ))
در باز شد و دختر و پسر ۱۳ ساله ای وارد شدند . این دو هیچ شباهتی به خانوم هاپرز و شانون نداشتند ، گویا به پدرشان رفته بودند . موهای قهوه ای تیره و چشمانی ماهونی داشتند و کمی فربه تر از شانون بودند . دختر گفت (( مامان شانون پیدا نشد ))
خانوم هاپرز دختر را در آغوش گرفت (( هنوز نه عزیزم اما پیدا میشه ))
دختر با ناراحتی به شرلوک و جان نگاه کرد و پسر پرسید (( این دو تا میخوان نجاتش بدن ؟‌))
پسر به وضوح موقعیت خانوادگی اش را درک می کرد و درست مثل مایکرافت با آن دو صحبت کرده بود 
(( به نظر نمی آد بتونن نجاتش بدن ))
خانوم هاپرز گفت (( جیسون ! مودب باش ))
شرلوک لبخندی بر لب آورد که دقیقا به خاطر این بود که دلش می خواست با مشت به صورت کوچک پسر ضربه بزند 
(( آقای هاپرز هم برای این که یک قدم جلوتر باشه از اثر انگشت شخص دیگه ای برای رد گم کنی استفاده میکنه ! دختر جان بیا این جا !‌))
دختر نزد شرلوک رفت و شرلوک گفت ((‌میشه دستتو بزاری این جا ؟‌))
دختر با تردید گفت ((‌بابا گفته فقط وقتی خودش بود دستمو بزارم این جا !‌))
شرلوک نگاهی حاکی از پیروزی به جان و خانوم هاپرز انداخت . خانوم هاپرز با نگرانی شانه ی دخترش را گرفت (( اشکالی نداره دخترم ! ))
دختر با تردید انگشتش را روی سنسور گذاشت و سنسور اول سبز شد حالا نوبت رمز بود شرلوک گفت (( علاقه به خانواده ! یکی دیگه از اشتباهات انسانی ! اسم دخترتون چیه خانوم هاپرز ))
(( لیلیا !‌)
جان دید که شرلوک پشت سر هم تایپ کرد ( لیلیاجیسون )
چراغ قرمز شد و بوق زد !‌ شرلوک زیر لب فوش داد و گفت (( اسم خودتون خانوم هاپرز ))
(( شاینا ))
این بار شرلوک سه تا اسم را پشت سر هم نوشت . چراغ سبز شد و گاو صندوق باز شد همزمان گوشی تلفن داخل اتاق زنگ زد !
شرلوک در حالی که مدارک را بیرون می کشید گفت (( شورهرتونه ! بار اول که اشتباه زدیم پیغام برای گوشیش ارسال شده بهتره گوشیو بردارید تا کل دستگاه دولتی و پلیش این جا نریختن !‌))
خانو هاپرز سمت گوشی دوید (( میتونید برید بچه ها !))
جان کنار شرلوک روی زمین نشست و داد و بیداد های اقای هاپرز پشت تلفون را نادیده گرفت و زمزمه کرد ((‌هر چی میخوای سریع بردار ! فکر نکنم خانوم هاپرز خیلی بتونه مقاومت کنه !‌)) شرلوک نیمی از پرونده ها را به جان داد (( هر جیزی جز شانون رو نادیده بگیر به نفع خودته اگه اینا رو بدونی توی خطر می افتیم !‌))
جان هشدار شرلوک را جدی گرفت و پرونده ها روی زمین ریخت و شروع به بررسی کرد . شرلوک زیر لب حرف می زد اما جان نمی شنید 
که شرلوک ناگهان متوقف شد و روی پرونده ای ثابت ماند . جان پرونده ها کنار گذاشت (( خودشه ؟‌))
شرلوک با سرعت سرسام آوری می خواند و همه را ذخیره می کرد . خانوم هاپرز گفت ((‌ شوهرم می خواد تحقیقات شما متوقف بشه !‌ ))
شرلوک گفت (( معلومه که میخواد !‌))
(( ببخشید ؟‌)) 
شرلوک از جایش پرید و پرونده را رها کرد (( کسی که شانون بهش زنگ زده برادر همسرتونه !‌))
این را گفت و از خانه خارج شد ((‌بیا جان ! الانه که کل نیروی امنیتی بریزه توی خونه ! این جوری یک مدت علاف میشیم تا مایکرافت از زندان درمون بیاره !‌))
شرلوک از عمارت بیرون زد اما این بار تاکسی نگرفت (( اونا تاکسی ها رو چک می کنند بهتره تا یک جایی پیاده بریم !‌))
جان گفت (( توی پرونده چی بود شرلوک !‌))
شرلوک گفت (( خاندان رقیب خانواده ی شانون دقیقا خانواده ی هاپرز بودند ! با این تفاوت که خود آقای هاپرز بر خلاف مقاصد ام ای سیکس میخواسته از شانون برای تثبیت موقعیتش توی آلمان استفاده کنه ))
(( من فکر کردم میخوان بمیره ! )) 
(( کل خانواده ی اقای هاپرز به جز خودش ! همون طور که مایکرافت گفت یک سوم زمین های کل آلمان برای این دختره . آقای هاپرز کل اون زمین ها رو میخواد و مساله ی وجود شانون رو از کل خانوادش مخفی کرده و جوری وانمود کرده انگار بچه ی خودشه ! تمایل به قدرت باعث شده اقای هاپرز شانون رو نگه داره تا کل خاندانو با استفاده از زمین ها به دست بگیره که از چنگ برادر بزرگترش در بیاره ! برادری که تا متوجه اطلاعات شانون راجع به آخرین وارث شده ترتیب دزدنشو میده . پس شانون اونو نمیشناخته . روایط خانوادگی اقای هاپرز با توجه به بازیه قدرت با کل خانواده قطع شده و شانون تنها مهره ای بوده که باعث میشده کل قدرت به آقای هاپرز منتقل شه : کل زمین ها !‌ و حالا از دید برادر اقای هاپرز شانون میدونه وارث کیه )) 
شرلوک نفس عمیقی کشید و گوشی اش را در آورد و شروع به جستجو کرد (( حداقل الان میدونیم شانون کجاست !))
جان همگام با شرلوک راه می رفت ((‌کجا ؟‌))
(( پیش برادر آقای هاپرز ))
(( توی آلمان ؟))
(( نه به محض تماس شانون به انگلیس اومده اما از همون جا برنامه ی دزدیدن شانون رو رهبری کرده و الان دقیقا یک همچین اسمی توی لیست رزرو هتل ... ))
با کمی مکث گفت :‌ (( اینا هاش ! پیدات کردم :‌لانگهام !‌)) 
با اولین تاکسی که گیر آوردند به هتل لانگهام رفتند و شرلوک دنبال سوراخ سنبه ای می گشت تا بتواندد به داخل هتل راهی پیدا کنند . سرانجام شرلوک هدفش را پیدا کرد ، فقط نیم ساعت از حل معما گذشته بود که شرلوک و جان با لباس های مبدل مامورین نظافت هتل وارد اتاق شدند . شرلوک در حالی که لباس سفیدش را مرتب می کرد گفت (( باید اتاق هاپرز دو رو پیدا کنم و یک کارت که بتونیم بریم تو !‌ تو برو پذیرش سعی کن اتاقو پیدا کنی منم کارتو جور می کنم . بهم زنگ بزن ))
 و قبل از این که جان بپرسد چطور از نظر ناپدید شد ، جان باید از جایی شروع می کرد مسلما مستقیم به سمت پذریرش رفتن دیوانگی بود احتمال این که کسی بفهمد او از کارکنان هتل نیست چقدر بود ؟ گرچه هتل به آن بزرگی حتما خدمه ی زیادی داشت اما جان نمی خواست ریسک کند ، سعی کرد مثل شرلوک فکرکند :‌ شماره ی اتاق تمام افرادی که به هتل می آمدند در پذیرش ثبت می شد کسی مثل او باید بهترین اتاق هتل را رزرو می کرد پس احتمالا اتاقش در پنت هاوس هتل قرار داشت با خدمه ی ویژه ! جان راضی از نتیجه ی احتمالا تفکراتش به سمت آسانسور رفت 
(( هی تو ))
نفس جان در سینه حبس شد :‌ (( من ؟ بله !‌))
مرد با لهجه ی فرانسوی که غلیظی گفت :‌ (( من درخواست حوله و آب جو کرده بودم ! الان ۱۰ دقیقه گذشته ! ))


ادامه دارد...


پنجشنبه 11 خرداد 1396ساعت : 19:32| نویسنده : محمد ۲۲۱
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
شنبه 20 خرداد 1396 23:08
... با گم شدم بودم
شنبه 20 خرداد 1396 23:08
... با گم شدم بودم
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
سه شنبه 16 خرداد 1396 14:12
But why do you do this:(
Ive been drained and I cant hide it
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
سه شنبه 16 خرداد 1396 08:31
It was you
I knew it ;)
&
I know it :)
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
الهه13 دوشنبه 15 خرداد 1396 09:15
امروز دوشنبه است بقیه ی داستانو زود بذارین.
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
چشم:)
nabilety شنبه 13 خرداد 1396 23:35
اه پسر این خوده جنسه
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
خرید کتاب از آمازون شنبه 13 خرداد 1396 18:31
با سلام
مطالب خوبی دارید با اجازتون میتونیم مطالب شما رو در وبلاگ هامون کپی کنیم؟
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
با ذکر منبع:)
الهه13 شنبه 13 خرداد 1396 11:43
یادش بخیر شیش سال پیش همچین روزی شبکه سه برای اولین بار شرلوکو پخش کرد منم اولین باری بود که این فیلممو میدیدم,چه قدر زود گذشت.این شیش سال که به شوق دیدن فصلهای جدید رفت بقیه اش معلوم نیس چجوری میره کلا عمر پر ثمری داشتم من.
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
هعی:)
Aida جمعه 12 خرداد 1396 14:21
Sh این طبیعیه برای منم پیش میاد.البته تو مدرسه
مثل همیشه عالی بود
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
ن جمعه 12 خرداد 1396 13:45
خسته نباشید..همینطور ادامه بدین
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
تشکر. چشم
سجاد جمعه 12 خرداد 1396 03:08
سلام...واقعا عالی بود
این یه دیالوگ هم خیلی خنده دار بود «اگه یه موزر باشه که من بتونم موهاتونو بزنم ممنون میشم»
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:

خوشحالم که خوشتون اومده
الهه13 جمعه 12 خرداد 1396 00:01
خیلی خوب توصیف کردین,وقتی به قیافه ی جان فکر میکنم خنده ام میگیره.اتفاقا تو خونه ی ما کسی از شرلوک بدش نمیاد اما برا اینکه حرص منو در بیارن هی مسخرش می کنند .
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
وای خیلی حس بدیه:|
من که زدم ب بیخیالی
طرفدار پنجشنبه 11 خرداد 1396 23:26
عالی بود اما لطفا هیجان بیشتر
طرفدار پنجشنبه 11 خرداد 1396 23:26
عالی بود اما لطفا هیجان بیشتر
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
بخشای هیجانی هم داره:)
پنجشنبه 11 خرداد 1396 22:59
قشنگ انگار داشتم یكی از قسمت های سریالو میدیدم ... انقدر بی نقص فضا سازیو شخصیت ها و شوكه شدنها شكل گرفته ... ایول واقعا
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
مرسی از شما و نویسنده
Sh پنجشنبه 11 خرداد 1396 21:59
وای خیلی خوب بود فوق العاده بود
خیلی حس خوبی دارم وقتی به پیجتون سر میزنم تو خونمون از بس حرف بن و شرلوکو زدم که دیگه هیشکی گوش نمیده
اما میدونم یه جایی هس که هر وقت برم یکی هست
محمد ۲۲۱ پاسخ داد:
از این جاها زیاد هست باید یخورده بگردید:)
به عنوان مثال میتونید به انجمنم سر بزنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
I'm bored of being bored because being bored is SO boring
since 2011
(عضو باشگاه نویسندگان میهن بلاگ)

Bakerstreet.ir
مدیر وب سایت : Sherlock 221
موضوعات
نظر سنجی
بهترین سکانس فصل چهار؟










آرشیو مطالب
مدیریت
طراح لوگو
نویسندگان
نویسندگان بازنشسته
دیگر موارد


Hit Counter


Instagram